Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



یادداشت های من

امروز داشتم با خودم فکر میکردم. فکر به اینکه همیشه توی هرچیزی اولین ها یه جور خاصی توی ذهن ادم میمونه.

این روزا چون امتحانات داره شروع میشه یه گرفتاری دیگه هم علاوه بر کارای دیگه روی سرم خراب شده اونم از نوع امتحانی!

شب که از محل کارم برمیگردم سمت خونه یه مسیری جلوتر از مقصد همیشگی از تاکسی پیاده میشم. میخوام یه مسیری رو پیاده برم و طبق معمول همیشه به افکاری که هر از چند گاهی به مغزم فشار میارن فکر کنم تا به نتیجه ای که هیچ وقت نرسیدم بتونم برسم.

کلی سوال که طبق معمول همیشه هیچ جوابی براشون پیدا نمیکنم و همیشه توی سرم هستن و همیشه سعی میکنم باهاشون کنار بیام و یا جوابی براشون پیدا کنم

بعد از نیم ساعتی پیاده روی به سمت منزل وقتی میرسم احساس میکنم یه ارامش نسبی وجودم رو فرا گرفته. البته میدونم که طبق روال همیشه زیاد طولی نمیکشه که به روال قبل برمیگردم و روز از نو و روزی از نو...

پ.ن: اون قضیه اولین ها رو از کسی شنیدم ولی توی این مدت واقعا بهش ایمان اوردم

پ.ن: کاش میتونستم حرفایی که دارم رو حداقل یک بارم که شده بهت میگفتم ولی ...

پ.ن: این افکار وقتی به جونم میفته هیچ عکس العملی نمیتونم نشون بدم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط غریبه اشنا نظرات () |

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود


ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود


تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است


از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست

همیشه
... 
یک نفر باید بپاخیزد

:به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند

و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

:و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

:
معلم ناله‌آسا گفت
:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید
...
یک با یک برابر نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط غریبه اشنا نظرات () |

امروز چون زودتر از موئد به محل کارم میرسیدم تصمیم گرفتم برای گذران وقت مدت زمان باقیمانده رو پیاده روی کنم ولی چون از خیابان ولیعصر بالا میامدم به محض رسیدن به پارک دانشجو بدون اراده مسیرم رو عوض کردم و به سمت داخل پارک به راه افتادم.

در نگاه اول پارک دانشجو با سالن های تئاتر شهر خود را نمایان میکند که متاسفانه به دلیل ساخت و سازهای اطراف شدیدا در معرض خطر بوده و امکان ریزش ان در هر لحظه وجود دارد.

بعد از نیم دوری که دور تئاتر شهر میزنم کم کم وارد پارک میشوم. چیزی که در نگاه های اول برایم جالب است این است که همانند نام این پارک بیشتر افرادی که در پارک هستند هم دانشجو به نظر میایند. دانشجویانی که در محیط ازادتری نسبت به محیط دانشگاه مشغول صحبت هستند. طبق معمول تمامی پارک ها عده ای هم که به نظر دانشجویان پیش کسوت میایند در گوشه ای از پارک مشغول بازی شطرنج هستند.

بعد از کمی قدم زدن و لذت بردن از محیط روی صندلی مینشینم و مشغول ثبت وقایع میشوم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط غریبه اشنا نظرات () |

توی این روش زندگی به نسبت جدیدی که این چند مدت دارم تجربه میکنم توی دوراهی های زیادی قرار میگیرم.

توی بعضی از این دوراهی ها تصمیم گیری اسان تر از بقیه هست ولی بعضی اوقات مخصوصا وقتی که تصمیمی که قراره بگیرم به اطرافیانم برمیگرده سعی میکنم بیشتر فکر کنم و تصمیم درست تری بگیرم. ولی بدترین حالت ممکن این حالته که توی دوراهی گیر کنی که هیچ کاری از دستت بر نیاد یا حداقل هیچ کار مفیدی ازت بر نیاد. اینجاست که هرچقدر هم که فکر کنی بازم به هیچ نتیجه ای نمیرسی و مجبوری منتظر عاقبت کار که از دستت خارجه باشی.

پ.ن : این روزا از این قبیل اتفاقات زیاد برام پیش میاد . الانم باید منتظر باشم ببینم چهارشنبه چه اتفاقی میوفته.

پ.ن : به نظر خودم این چند وقت ادمای اطرافم رو بیشتر میشناسم. نمیدونم خوبه یا بد چون یه سری ادما رو با شناختی که ازشون پیدا میکنم از زندگیم خارج میکنم و افراد جدیدی هم وارد زندگیم میشن که خودش یه زمان برای شناخت بیشتر لازم داره.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط غریبه اشنا نظرات () |


Design By : Night Skin