یادداشت های من
محمد تو چته؟ چرا اینطوری شدی؟!!؟ بابا تو که اینقدر بی جنبه نبودی! بودی؟! این دفعه قضیه فرق میکنه؟! نخیر!!!! هیچ فرقی نمیکنه! جرات حرف زدن هم که نداری!!!! حداقل جرات داشته باش حرفت رو بزن و پاش واستا!!! ترسو نباش!!! جرات خودتو نشون بده! نمیتونی؟! میدونستم از پس این کارم بر نمایی!!! اگه حرفت رو میزدی برام جای تعجب بود! اخه چرا همیشه حرفای مهمی که باید بزنی رو پیش خودت نگه میداری!؟ اونوقت حرفایی که گفتن و نگفتنشون فرق خاصی نداره رو میگی؟! یکم رو کارایی که انجام میدی فکر کن! موفق باشی! زین خوش رقم که بر گل رخسار میکشی خط بر صحیفه گل و گلزار میکشی اشک حرم نشین نهانخانه مرا زان سوی هفت پرده به بازار میکشی کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف هر دم به قید سلسله در کار میکشی هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست از خلوتم به خانه خمار میکشی گفتی سر تو بسته فتراک ما شود سهل است اگر تو زحمت این بار میکشی با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم وه زین کمان که بر من بیمار میکشی بازآ که چشم بد ز رخت دفع میکند ای تازه گل که دامن از این خار میکشی حافظ دگر چه میطلبی از نعیم دهر می میخوری و طره دلدار میکشی تعبیر: بدون تحمل رنج و زحمت، هیچ چیز بدست نمی آید. در سایه ی سعی و تلاش، به هدف خود می رسی. بهتر است از دوستان خیرخواه کمک بطلبی تا به کمک آن ها به هدف خود نائل شوی. به زودی به نتیجه می رسی شنبه 24/5/1388 - صندلی های بلوار کشاورز: خداجون این مدت بهم خیلی کمک کردی! توی خیلی چیزا و خیلی کارا دستم رو گرفتی! ولی فقط یه سوال برام بدون جواب مونده! مخصوصا توی این مدت! چرا این همه من ضعیفم؟ تا حالا فکر نمیکردم اینقدر زود تسلیم بشم و کم بیارم! خودم رو یه جور دیگه میشناختم! فکر میکردم مقاوم تر از این حرفا باشم! ولی دیدم اشتباه فکر میکردم! رو خودم یه حساب دیگه باز کرده بودم ولی ... اره میدونم! همه این حرفا رو قبول دارم! ادما تو موقعیت های مختلف عوض میشن ولی بازم میگم! خودم رو یه جور دیگه میشناختم! بهم نشون بده من همون محمد قدیمم! این عوض شدنم رو اصلا دوست ندارم! پ.ن: امروز وقت دکتر و اکو داشتم! انگار از قرار معلوم او روزی که خیلی وقته منتظرش بودم داره نزدیک میشه! باید سوراخ قلبم رو پر کنم انگار! از عصر یکم ترس برم داشته! کمکم کن! شنبه ١٧ مرداد ساعت ١٣:٢۵ - کتابخانه دانشگاه: امروز صبح سرحال از خواب بیدار شدم. سر کلاس ریاضی ٢ تازه فهمیدم تو خیلی چیزا مشکل دارم و باید جبران کنم توی این فرصت کوتاه! بعد کلاس توی کتابخونه مشغول خوندن کتابی شدم که تاره از یکی از دوستام گرفتم! کتاب خیلی جالبی به نظرم میاد! بعضی از جملات رو که میخونم دلم میخواد ساعت ها روش فکر کنم! بعضی جملات رو قبول دارم! بعضی هاش هم خیلی برام جای بحث داره! ساعت ١٢ با بسته شدن کتابخونه توی حیاط و کلاس های دیگه مشغول خوندن کتاب شدم! و ساعت ١٣ دوباره به سمت کتابخونه راهی شدم برای ادامه دادن. خوشبختانه یا متاسفانه امروز عصر هم که با یکی از بچه ها قرار بود برم تئاتر برنامه بهم خورد جای دیگه هم کار داشتم اونم موند برای یه روز دیگه! یه متن جالبی خوندم اینجا هم میذارم: دیوانه نمیگوید دوستت دارم. دیوانه تمام دوست داشتن را به هر جان کندنی از هر دری جمع میکند و زیر بغل میزند و به پای کسی میریزد که قرار نیست بفهمد که دوستش دارد.... پ.ن: از امروز میخوام یه تصمیم بزرگ بگیرم! خداجون تو که میدونی تصمیمم چیه! فقط کمک خودت به کارم میاد! نا امیدم نکن!!!! بالاخره امتحانات این ترم هم با همه اتفاقاتی که توی این ترم افتاد و چند سری تعویق امتحانات برگذار شد و به اتمام رسید! این ترم سخت ترین ترم من محسوب میشد! بخاطر اتفاقات مختلفی که برام افتاد! با این عقب افتادن امتحانات هم کلی از برنامه هایی که داشتم بهم ریخت! کلاس هایی که برنامه داشتم برم بهم خورد! از نظر روحی حالا اونقدرا مساعد نبود! فشار هایی که روی دانشجویان موقع انتخابات بود و همه اینا دست به دست هم دادن که سخت ترین ترم رو به اتمام برسونم! با اینکه اصلا ترم خوبی نبود ولی امتحانات از یه بهبودی نسبی برخوردار بودن! امیدارم نتایج اینطور که فکر میکنم باشه! پ.ن: نتایج کنکور امسال هم اعلام شد! امروز با خودم فکر میکردم که یک سال گذشت به همین زودی! البته برای من که خیلی هم زود نگذشت ولی خوب همینه دیگه! یعنی واقعا هرسال فقط چند روز مشکلات اموزشی رو یادمون بیاد بعد همین چند روز... این چند روز بخاطر امتحانات مطابق عادت و خلق و خوی معمول دانشجویی مجبور بودم بیشتر مشغول درس باشم و کمتر به کارام رسیدم! توی این یکی دو ماه اخر خیلی اتفاق های مختلف برام افتاد! اتفاق هایی که هرکدوم برای تغییر مسیر زندگی یه ادم کافی بود! ولی خودم از عملکرد خودم راضیم! این رضایت قلبی بهم ارامش میده! با اینکه ارامش کامل نیست ولی از هیچی بهتره! پ.ن : دو فنجون قهوه رو تا ته سر می کشم.یه لیوان آب هم خوردم ولی بازم تشنه م شده...خدایا کم مونده ماه رمضون...دلم تنگه واسه ربنا و فرنی و نون و پنیر و سبزی و خرما و گردو و آش و زولبیا و بامیه...نه اینا بهونه اس.دلم تنگه واسه دعاهای موقع افطار و لزریدن دلم موقعی که اعلام میکنن عید فطر شده...خدایا کمکم کن بنده خوبی برات باشم.انسان باشم و خوبیام بیشتر از بدی هام باشه... مترسک ناز می کند پ.ن: خیلی دلم برای نوشتن حرفام تنگ شده بود! با اینکه وبلاگ قبلی رو دوست داشتم ولی دیگه جای نوشتن حرفام اونجا نبود!
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت
ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com
| Design By : Night Skin |

