Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



یادداشت های من

تجربه دیدن یه دوست قدیمی که یه مدت ازش خبری نداشته باشی اونم توی این اوضاع که خیلی سرت شلوغ باشه و دچار روزمرگی شدید شده باشی تجربه حیلی خوبیه.

امروز وقتی یکی از دوستای نسبتا قدیمی رو دیدم کلی از خاطرات اون دوران برام زنده شد.
معمولا این مواقع بعد از اینکه تنها میشم تمام خاطرات مثل یه فیلم از جلو چشمام رد میشن. امروز هم بعد اینکه تنها شدم و به اتفاقات اون دوره فکر کردم کلی خاطره برام زنده شد.

برای همین تصمیم گرفتم امروز رو به هیچ عنوان به هیچ کس اجازه خراب کردنش رو ندم که خوشبختانه همین اتفاق هم افتاد.

برای همه چیز ممنونم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٩ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط غریبه اشنا نظرات () |

صبح ساعت ٧ صبح به زور از خواب بیدارم میکنن با زور یه صبحانه مختصری میخورم و به سمت دانشگاه راهی میشم.

بعد از جریانات سیاسی اخیر در دانشکده فنی چند روزی است که جو سنگینی به لطف نیروهای حراست و برادران بسیج بر دانشکده حکم فرماست. ساعت حدود ٩ صبح به دانشگاه میرسم. امروز هم بازرسی سنگینی در انتظارمون هست. بعد از کلی سوال و جواب و در اخر هم ارائه کارت دانشجویی بالاخره مجوز ورود پیدا کردیم. البته بعد از جریانات اخیر و ممنوع الورود شدن تعداد نسبتا زیادی از دانشجویان و فعالان سیاسی دانشگاه در ارامش نسبی و سکوت به سر میبرد.

ساعت ١٠ با یکی از دوستان تصمیم میگیریم بجای کلاس معادلات دیفرانسیل!!! سراغ تظاهرات برویم. با مجید راهی میدان صادقیه میشویم و بعد از پیدا کردن چند نفر دیگر از دوستان راهی میدان ولیعصر میشویم

تاکسی از حوالی خیابان فاطمی که جلوتر میرود کم کم نیروهای امنیتی و یگان های ویژه نمایان میشوند. بعد از ترافیک نسبتا سنگین بالاخره به میدان ولیعصر میرسیم.

اینجا که هستی دیگه کاملا احساس میکنی توی میدان نبرد بسر میبری. تمامی نیروها کاملا مسلح هستند. تقریبا تمامی مسیر های منتهی به میدان هفت تیر مسدود شده. با کلی زحمت و از کوچه های فرعی خودمون رو به خیابان کریمخان رسوندیم. جایی که مرکز درگیری ها بود.

بعد از کلی شعار و فرار از دست نیروهای امنیتی و یگان های ویژه راهی میدان انقلاب میشویم. از جلوی دانشگاه تهران که رد میشم دو حس متضاد بهم دست میده.

اول از اینکه منم دانشجو هستم و اینطور در خیلی از موارد سکوت میکنم از خودم خجالت میکشم.

دوم هم از اینکه منم یه دانشجو هستم احساس غرور میکنم.

جلوی درب دانشگاه تهران محل اصلی اعتراضات است. توی مسیر که در حال رفت و امد بودم با صحنه های جالبی روبرو شدم. از درگیری دختری با بسیجیان گرفته تا کتک خوردن یک جوان بیگناه بدست یگان ویژه!

کم کم راهی محل کارم میشم و وقتی که میرسم میبینم اونجا هم بدلیل شلوغی ها امروز تعطیل شده.

راستی توی این مدت باز هم به دلیل مشکلات و نقص فنی(!!!) تمامی خطوط تلفن همراه به طور کاملا اتفاقی قطع بود.

توی راه برگشت به این موضوع فکر میکردم که:

واقعا تا کی میشه این مردم رو به زور ساکت نگه داشت؟!

یاد یه سخنی از دکتر شریعتی افتادم:

در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۳ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط غریبه اشنا نظرات () |


Design By : Night Skin