یادداشت های من
از وقتی یادم میاد که وبلاگ نویسی میکردم عادت داشتم هرسال دقیقا همین روز یه پست میگذاشتم! هرسال این روز رو سالگرد یه اتفاق خیلی معمولی میدونستم ولی امسال تصمیم گرفتم که اونقدرها هم این اتفاق رو معمولی ندونم! 20 سال قبل در چنین روزی بود که یه اتفاق که هر روز مشابه این اتفاق تکرار میشه روی داد. این اتفاق برای خیلی اصلا مهم نبود و برای یه عده کمی مهم به شمار میومد. 20 سال پیش در ساعت همین روز یه ادم مثل همه ادم های دیگه متولد شد. از اون اولین روزها کلی اتفاق خوب و بد براش پیش اومد تا اینکه به همین راحتی و زودی 20 سال گذشت! توی این 20 سال کلی کار خوب انجام داد ولی در عوض کار اشتباه هم کم انجام نداد! کلی از ادمای مثل خودش رو شاد کرد ولی در عوض تعدادی هم از دستش دلگیر شدن دل کلی از ادما رو بدست اورد ولی در عوض دل خودش هم چند باری شکست. کلی تغییر کرد. بعضی از این تغییرات تابع محیط بودن و بعضی دیگه تابع سن و بعضی از این تغییرات هم خواسته یا ناخواسته پیش اومدن. توی این 20 سال کلی از ادم های مثل خودش وارد زندگی شدن و کلی از ادم ها هم از زندگیش با خاطره های خوب و بد خارج شدن! این ادم همیشه سعی کرد که نقش مفیدی توی زندگی داشته باشه که این اتفاق اونقدرها هم معمولی نباشه! حالا چقدر توی هدفش موفق بوده باید از بقیه پرسید! هرسال همین شب که میشه عادت دارم به این یک سال فکر میکنم! کارایی که ناتمام دارم و انجام ندادم! این شب برام یه جورایی شب برنامه ریزی میشه برای یک سال اینده! یه سری تصمیمات میگیرم هر سال! امیدوارم سال دیگه اگر عمری باقی بود و تونستم اینجا بازم توی همین شب بنویسم تصمیماتی رو که الان گرفتم تا سال دیگه عملی کرده باشم! پ.ن: از همه دوستایی که با اس ام اس و اینترنتی و تلفنی و کامنتی و حضوری و .... تبریک گفتن ممنونم! قدم اول: قدم دوم: قدم سوم: قدم چهارم: قدم پنجم: قدم ششم: قدم اخر: امروز داشتم با خودم فکر میکردم. فکر به اینکه همیشه توی هرچیزی اولین ها یه جور خاصی توی ذهن ادم میمونه. این روزا چون امتحانات داره شروع میشه یه گرفتاری دیگه هم علاوه بر کارای دیگه روی سرم خراب شده اونم از نوع امتحانی! شب که از محل کارم برمیگردم سمت خونه یه مسیری جلوتر از مقصد همیشگی از تاکسی پیاده میشم. میخوام یه مسیری رو پیاده برم و طبق معمول همیشه به افکاری که هر از چند گاهی به مغزم فشار میارن فکر کنم تا به نتیجه ای که هیچ وقت نرسیدم بتونم برسم. کلی سوال که طبق معمول همیشه هیچ جوابی براشون پیدا نمیکنم و همیشه توی سرم هستن و همیشه سعی میکنم باهاشون کنار بیام و یا جوابی براشون پیدا کنم بعد از نیم ساعتی پیاده روی به سمت منزل وقتی میرسم احساس میکنم یه ارامش نسبی وجودم رو فرا گرفته. البته میدونم که طبق روال همیشه زیاد طولی نمیکشه که به روال قبل برمیگردم و روز از نو و روزی از نو... پ.ن: اون قضیه اولین ها رو از کسی شنیدم ولی توی این مدت واقعا بهش ایمان اوردم پ.ن: کاش میتونستم حرفایی که دارم رو حداقل یک بارم که شده بهت میگفتم ولی ... پ.ن: این افکار وقتی به جونم میفته هیچ عکس العملی نمیتونم نشون بدم. معلم پای تخته داد میزد برای اینکه بیخود هایو هو می کرد و با آن شور بیپایان همیشه
:به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود سکوت مدهشی بود و سوالی سخت :و او با پوزخندی گفت امروز چون زودتر از موئد به محل کارم میرسیدم تصمیم گرفتم برای گذران وقت مدت زمان باقیمانده رو پیاده روی کنم ولی چون از خیابان ولیعصر بالا میامدم به محض رسیدن به پارک دانشجو بدون اراده مسیرم رو عوض کردم و به سمت داخل پارک به راه افتادم. در نگاه اول پارک دانشجو با سالن های تئاتر شهر خود را نمایان میکند که متاسفانه به دلیل ساخت و سازهای اطراف شدیدا در معرض خطر بوده و امکان ریزش ان در هر لحظه وجود دارد. بعد از نیم دوری که دور تئاتر شهر میزنم کم کم وارد پارک میشوم. چیزی که در نگاه های اول برایم جالب است این است که همانند نام این پارک بیشتر افرادی که در پارک هستند هم دانشجو به نظر میایند. دانشجویانی که در محیط ازادتری نسبت به محیط دانشگاه مشغول صحبت هستند. طبق معمول تمامی پارک ها عده ای هم که به نظر دانشجویان پیش کسوت میایند در گوشه ای از پارک مشغول بازی شطرنج هستند. بعد از کمی قدم زدن و لذت بردن از محیط روی صندلی مینشینم و مشغول ثبت وقایع میشوم توی این روش زندگی به نسبت جدیدی که این چند مدت دارم تجربه میکنم توی دوراهی های زیادی قرار میگیرم. توی بعضی از این دوراهی ها تصمیم گیری اسان تر از بقیه هست ولی بعضی اوقات مخصوصا وقتی که تصمیمی که قراره بگیرم به اطرافیانم برمیگرده سعی میکنم بیشتر فکر کنم و تصمیم درست تری بگیرم. ولی بدترین حالت ممکن این حالته که توی دوراهی گیر کنی که هیچ کاری از دستت بر نیاد یا حداقل هیچ کار مفیدی ازت بر نیاد. اینجاست که هرچقدر هم که فکر کنی بازم به هیچ نتیجه ای نمیرسی و مجبوری منتظر عاقبت کار که از دستت خارجه باشی. پ.ن : این روزا از این قبیل اتفاقات زیاد برام پیش میاد . الانم باید منتظر باشم ببینم چهارشنبه چه اتفاقی میوفته. پ.ن : به نظر خودم این چند وقت ادمای اطرافم رو بیشتر میشناسم. نمیدونم خوبه یا بد چون یه سری ادما رو با شناختی که ازشون پیدا میکنم از زندگیم خارج میکنم و افراد جدیدی هم وارد زندگیم میشن که خودش یه زمان برای شناخت بیشتر لازم داره. از نکاتی که همیشه سعی داشتم بهش پایبند باشم حفظ حریم شخصی افراد توی موقعیت های مختلف بوده. امروز هم با یکی از دوستان داشتم راجع به موضوعی صحبت میکردم که بحث به همین نکته رسید که ایا انسان ها حریم خصوصی دارن؟ واقعا حریم خصوصی افراد چقدر برامون ارزش داره؟ خودم به شخصه چون خیلی روی این موضوع حساسم سعی کردم که تا حالا تا جایی که تونستم به حریم خصوصی افراد احترام بگذارم. البته این حریم ها بسته به شرایط مختلف و افراد مختلف فرق میکنه. ولی تا جایی که طرف مقابلم ازم نخواسته وارد حریم افراد نشدم. پ.ن ١: این قضیه امتحانات و برنامه درسی و جمع شدن تمام دروس در یک ماه اخر برای من طبق معمول مشکل اساسی شده. باید یه فکری به حالشون بکنم. پ.ن ٢: بعضی وقتا ادم ها با چیزی که ازشون میبینی فرق میکنن. البته حق میدم که همه انسان ها در حال تغییر هستن ولی واقعا اینقدر بعضی تغییر ها زود رخ میده؟ پ.ن ٣: دیروز که مشغول مرتب کردن کمدم بودم یه سری البوم عکس از زیر غبار خاک بیرون اومد! عکس های اردوهای دوران دبیرستان که تک تک اونا بهترین لحظه های عمرم به حساب میومدن. واقعا هوس اون اردوها رو کردم. یادش بخیر
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگیم می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهیست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
تازگی می گویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج
من چه خوش بین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود
هرسال توی همچین روزایی یه روز رو انتخاب میکنم که مشغله ذهنی و کاری و درسی و ... کمتری داشته باشم!
بعد از اینکه روز دقیق مشخص شد بیشتر مواقع او روز رو از صبح زود از خونه میزنم بیرون و تمام وسایل ارتباطی رو خاموش کرده و به یه جای خلوت که هیچ کدوم از ادمایی که به هر نحوی توی زندگیم قرار دارن وجود نداشته باشن میرم و یه گوشه کناری یه جایی برای نشستن پیدا میکنم!
توی اون روز سعی میکنم تا غروب فقط فکر کنم! به کل اتفاقاتی که توی این یک سال گذشته برام افتاده! برای کارای خوب و بدی که انجام دادم. برای اشتباهاتی که مرتکب شدم! به کارایی که باید میکردم ولی انجام ندادم. به کارایی که نباید انجام میدادم ولی انجام دادم. به کسایی که ازم رنجیدن. به کسایی که ازشون رنجیدم!
سعی میکنم تمام اتفاقات خوب و بد این یک سال رو برای یک بار هم که شده مثل یه فیلم مرور کنم!
سعی میکنم یه نتیجه گیری از این یک سالی که از عمرم صرف شد بکنم!
بعد از این کار سعی میکنم که دورنما از سالی که داره از اون روز شروع میشه رو توی ذهنم ایجاد کنم و تصمیمات اساسی رو بگیرم!
همه اتفاقات رو همون جای خلوت دفن میکنم و با یه ارامش نسبی به زندگی معمول خودم برمیگردم!
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشهای دیگر «جوانان» را ورق می زد
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی ناخوانا بروی تختهای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکیبرخاست
... یک نفر باید بپاخیزد
نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
آیا یک با یک برابر بود؟
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چهکس دیوار چینها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میگشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چهکس آزادگان را در قفس میکرد؟
:معلم نالهآسا گفت
:بچهها در جزوههای خویش بنویسید
...یک با یک برابر نیست

امروز توی راه با چند نفر از دوستان دانشگاه تصمیم گرفتیم برای استراحت یه مسیر نسبتا طولانی رو پیاده طی کنیم. حس میکردم که بعد از امتحان میان ترم یک درس به نسبت مشکل واقعا بهش نیاز دارم.
| Design By : Night Skin |

