Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



یادداشت های من

امروز داشتم با خودم فکر میکردم. فکر به اینکه همیشه توی هرچیزی اولین ها یه جور خاصی توی ذهن ادم میمونه.

این روزا چون امتحانات داره شروع میشه یه گرفتاری دیگه هم علاوه بر کارای دیگه روی سرم خراب شده اونم از نوع امتحانی!

شب که از محل کارم برمیگردم سمت خونه یه مسیری جلوتر از مقصد همیشگی از تاکسی پیاده میشم. میخوام یه مسیری رو پیاده برم و طبق معمول همیشه به افکاری که هر از چند گاهی به مغزم فشار میارن فکر کنم تا به نتیجه ای که هیچ وقت نرسیدم بتونم برسم.

کلی سوال که طبق معمول همیشه هیچ جوابی براشون پیدا نمیکنم و همیشه توی سرم هستن و همیشه سعی میکنم باهاشون کنار بیام و یا جوابی براشون پیدا کنم

بعد از نیم ساعتی پیاده روی به سمت منزل وقتی میرسم احساس میکنم یه ارامش نسبی وجودم رو فرا گرفته. البته میدونم که طبق روال همیشه زیاد طولی نمیکشه که به روال قبل برمیگردم و روز از نو و روزی از نو...

پ.ن: اون قضیه اولین ها رو از کسی شنیدم ولی توی این مدت واقعا بهش ایمان اوردم

پ.ن: کاش میتونستم حرفایی که دارم رو حداقل یک بارم که شده بهت میگفتم ولی ...

پ.ن: این افکار وقتی به جونم میفته هیچ عکس العملی نمیتونم نشون بدم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط غریبه اشنا نظرات () |


Design By : Night Skin