یادداشت های من
شنبه ١٧ مرداد ساعت ١٣:٢۵ - کتابخانه دانشگاه: امروز صبح سرحال از خواب بیدار شدم. سر کلاس ریاضی ٢ تازه فهمیدم تو خیلی چیزا مشکل دارم و باید جبران کنم توی این فرصت کوتاه! بعد کلاس توی کتابخونه مشغول خوندن کتابی شدم که تاره از یکی از دوستام گرفتم! کتاب خیلی جالبی به نظرم میاد! بعضی از جملات رو که میخونم دلم میخواد ساعت ها روش فکر کنم! بعضی جملات رو قبول دارم! بعضی هاش هم خیلی برام جای بحث داره! ساعت ١٢ با بسته شدن کتابخونه توی حیاط و کلاس های دیگه مشغول خوندن کتاب شدم! و ساعت ١٣ دوباره به سمت کتابخونه راهی شدم برای ادامه دادن. خوشبختانه یا متاسفانه امروز عصر هم که با یکی از بچه ها قرار بود برم تئاتر برنامه بهم خورد جای دیگه هم کار داشتم اونم موند برای یه روز دیگه! یه متن جالبی خوندم اینجا هم میذارم: دیوانه نمیگوید دوستت دارم. دیوانه تمام دوست داشتن را به هر جان کندنی از هر دری جمع میکند و زیر بغل میزند و به پای کسی میریزد که قرار نیست بفهمد که دوستش دارد.... پ.ن: از امروز میخوام یه تصمیم بزرگ بگیرم! خداجون تو که میدونی تصمیمم چیه! فقط کمک خودت به کارم میاد! نا امیدم نکن!!!!
| Design By : Night Skin |

